پست ها

چه شد و چگونه مجیرا ؟

چه شد و چگونه مجیرا ؟

- بسم الله الرحمن الرحیم -

چند سالی بود دلمان مدام در کوچه پس کوچه های مکه پرسه می زد، تا راهی برای دیدن محبوب پیدا کند ...

تاریخ را شخم زدیم، کتابهای زیادی خواندیم تا محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) را بشناسیم.

این میان، بانویی را یافتیم که قامت راست کرده، از قبل از حضور محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) در زندگی‌ش، خود را آماده ی خدمت به آخرین رسول خدا میکند...

بانویی که با اندیشه ی یکتا پرستی بزرگ شده و تفاوتش با سایر اهالی مکه، زمین تا آسمان است...✨

(2)

در دورانی که دختر داشتن مایه ننگ است و دختران زنده به گور میشود، پدرش نه تنها او را مایه ننگ نمی داند، بلکه او را آماده ی مدیریت کاروان های تجاری بزرگی میکند که مردها هم ناتوانند از اداره شان!

در آن دوران بی در و پیکرِ سلطه ی کفر بر افکار مردم، این بانو از پاک دامن ترین و پاک دست ترین افراد روی زمین بود.

اتمسفر آلوده ی مکه او را آلوده نکرد، بلکه او بود که در آن فضای آلوده، شروع به تغییر اتمسفر خانه اش کرده بود.

هر کس که مسئول اداره ی کاروانش میشد، باید پاک‌دست می‌بود و پاک‌دست می‌ماند...

رسالت خدیجه خاتون قبل از ازدواج با حبیب ما شروع شده بود؛ او دخترکان را از زنده به گور شدن نجات می‌داد. به مردان، پاک دستی و راه کسب حلال را می‌آموخت. او پیش از اسلام، تسلیمِ پروردگارش بود...

همین،

او را “مجیرا” ی بی پناهان مکه کرده بود.

همین بود که او شد محبوب ترینِ خلق، در نگاه حبیب ما، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله)...🌱

(3)

دوست داشتیم ، ذره ای شبیه به مادر باشیم.

دوست داشتیم، عامل به دستور ولی امرمان، رهبر شهیدمان، سید علی خامنه ای، و رهبر عزیزمان آیت الله سید مجتبی خامنه ای باشیم،

سال هاست میفرمایند تولید، تولید، تولید...❗️

از طرفی، دغدغه ی فرهنگ هم گوشه ذهنمان بود، دوست داشتیم شبیه ام المومنین، بانو خدیجه کبری، اتمسفر اطرافمان را تغییر دهیم

این شد که “مجیرا” ی عزیز ما متولد شد...

بارها طرح زدیم، چاپ‌های متفاوت و چاپخانه‌های متفاوت را امتحان کردیم، تا به چاپ مورد تایید اعضای گروهمان برسیم.

از کیفیت که مطمئن شدیم، طرح اولین سری استیکرهایمان را نهایی کردیم.

اولین سفارش ما، مجموعه استیکری بود، مزین به نام و نشان شهدا، برای مناسبتی، همزمان با وفات بانویمان، حضرت خدیجه (سلام الله علیها)

به فال نیک گرفتیم و به لطف خدا و اذن مادر، کار مجموعه ی مجیرا شروع شد ...

1
1405/04/07
معصومه ی خواهر ...

معصومه ی خواهر ...

از همون شبی که مهمان مسجد دانشگاه شده بود و میگفتن چندین سال قبل همین جا نفس کشیده دوستش داشتم ، شهیده‌ی دانشجوی همین دانشگاه بود!

نقل قول بر سر زبون ها از روزهای جهاد زندگی اش بود ... از حفظ قرآن ش ، از درس خوندنش ، از برنامه ریزی مدام ش ...

سودای شهادت رو تو سر خیلیامون بیشتر از قبل روشن کرد ...

از همون لحظه‌ای که خونواده‌ی معصومه و آقا رضا، از در مسجد وارد شدند و ما تو تاریکی، روشنایی زرد شال حزب‌الله رو می‌دیدیم ، دلمون می‌رفت برای جون دادن تو این مسیر ...

اون شب و اون لحظه‌ از در مسجد تا خونه اسنپ زدم، اما وسط راه پیاده شدیم که بریم آقا رو ببینیم، شاید استخون سبک کنیم و دعایِ به زبونمون ببریم خدمت آقا ...

رسیدم دم حرم!

خدام حرم آقا پرسیدن با شهید اومدید؟

مثل اینکه دعوت شده ، بودیم...

از در ورودی که رد شدیم، تو رو دیدیم ، تنها، گوشه ای از حرم در آمبولانس معراج منتظرمون بودی ...

این اولین قرارِ ملاقات خصوصی ما بود ...

تو اولین رفیق شهیده‌ی ما بودی،

با خاطراتی مشترک، اما فقط در بُعد مکان!

این روزها که میایم حرم آقای شاهچراغ ...

مزارت برامون راه شده ، ی سر سلامتی میکنیم و میشینیم به زبون آوردن حرفهامون باهات ...

گاهی قرآن میخونیم ، گاهی درد و دل ، گاهی قرار های خواهرانه مون میسپریم ، حالا هم که توی سبک زندگیمون ثبت شدی...

ما بین دفتر و کتابام ، توی نوشته هام...

1
1405/04/07
زمزم!

زمزم!

(1)

سفر مکه از آرزوهای بچگیم بود

ولی محقق شدنش برای من مثل رد شدن فیل، از سوراخ سوزن!

تو سفر مکه، باید به نقطه انقطاع برسی، تا بشه!

رسیدم!

امیدم دیگه به ته خط رسیده بود، نا امید شده بودم و حل مسئله رو سپردم به خود خدا!

گفتم خداجون خودت گفتی: اگر چیزی رزق من باشه، همه‌ی عالم هم جمع شن، نمیتونن از من بگیرنش! اگر هم نباشه، همه دنیا هم جمع شن، نمیتونن به من بدنش ...

خلاصه که شد و در عرض چهار روز همه چی جفت و جور شد،

اسم ماهم تو لیست زائران کوی دوست جا گرفت!

(2)

تنها چیزی که از سوغاتی سفرِ حج دوست داشتم بیارم و وقت بذارم براش یه چیز بود ، چیزی که هیچ جایِ عالم جز اونجا نبود!

*«آب زمزم»*

یه پیام دادم به رفیقم و گفتم : می خوام آب زمزم بیارم ،

میشه زحمت بکشی یه برچسپ برای روی شیشه هام طراحی کنی؟

سنگِ تموم گذاشت و تا ما رفتیم و برگشتیم ایران یه طرح شیک آماده کرد برای آب زمزم هایی که با زحمتِ فراوون آورده بودیم ایران !

حدود صد تا بطری رو برچسپ زدیم و آبی که موجودیتش رو از

اضطرار هاجر و برکتِ آقا و مولای ما جناب اسماعیل داره ، رو پر کردیم و به هرکسی میشناختیم تقدیم کردیم! 😌🌱

آبی که طعمِ اجابت بعد از اضطرار میداد ...

(3)

سال بعد که بازم دوستان تشریف بردند و زائر خونه خدا شدن، بازم برنامه همون شد ، دوباره فایل همون برچسب‌ها رو آوردیم ، یه سری نو زدیم و آب بهشتی رو تقدیم کردیم ...

حالا دوباره دوستان مشرف شدن به سفر حج تمتع ( زیارتشون قبول باشه ان‌شاءالله و به یاد ماهم باشن...😊)

چون خودمون مجبور به طراحی دردسر های چاپ و برش شدیم!

گفتیم کار رو برای حاج خانومها و حاج آقا های امسال راحت تر کنیم ، و باری از روی دوششون برداشته باشیم...🌱

سه سری استیکر طراحی کردیم، که یکیش همون استیکر آب زمزم های خودمونه!

میتونین تهیه کنید، روی بطری دلخواهتون بچسبونید و آب گوارای زمزم رو به عنوان سوغات به دوستان و آشنایانتون تقدیم کنین 😍

1
1405/04/07
آرزوی عماد

آرزوی عماد

من یقین دارم، اسم اثر دارد!

عماد! یعنی ستون، محکم، استوار

سیزده چهارده ساله بود که فعالیتش را از «جنبش اَمَل» آغاز کرد!

امل یعنی آرزو؛

آدم‌ها به اندازه‌ی آرزوهایشان بزرگ می‌شوند.

آرزویش را همه‌جا علنیِ عملی، اعلام کرده‌بود:

*«الهدف واضح محدد و دقیق،

 لازاله الاسرائیل من الوجود»*

با اشغال جنوب لبنان بود، که جنبش فلسطینیِ امل، از لبنان مهاجرت کرد...

دست از آرزویش نکشید، جنبش «جهاد اسلامی» را ایجاد کرد و ستون و رهبر این جنبش شد! 

کمی بعد با تشکیل شاخه‌ی نظامی حزب‌الله، رکن اصلی و اساسی «حزب الله» شد.

سرِ نخِ طراحی و اجرای ‌هر عملیاتی علیه آمریکا و اسرائیل، به حاج عماد می‌رسید... 

او، آرزویش را زندگی کرد؛

بیست سالِ تمام، کابوس آمریکا و اسرائیل بود.

این روزها

هر کدام از ما، امتداد آرزوی عمادیم...

#شهیدعمادمغنیه

#المقاومه

1
1405/04/07
شهیده ی عزیز ما ...

شهیده ی عزیز ما ...

(1)

خانم دکتر شده بود، پله‌های رشد رو دو تا یکی پیش می برد ....

سرعتش آنقدر زیاد شده بود، که دور و بری‌ها به شوخی میگفتند، به کجا چنین شتابان؟

نخبه بود و دیتا ساینس را در دانشگاه شهید بهشتی می‌خواند.

ارشد و دکترایش را بدون کنکور قبول شده بود. استعداد درخشان...

استعدادش فقط در درس نمی‌درخشید ...

قبل‌تر توی خیلی چیزها درخشیده بود.

کتاب خوان قهاری بود، خیلی از کتابها را به محض ورود به بازار می‌خرید و میخواند و شخم می‌زد!

کتابهای خوب را به بقیه معرفی می‌کرد و گاهی به مباحثه می‌نشست ...

(2)

روابط اجتماعی بالایش باعث شده بود دوستان زیادی داشته باشد، از طیف های مختلف!

شنونده‌ی خوبی بود و قابل اعتماد برای مشورت در هر کاری، چه درسی، چه کاری، چه خانوادگی و هر آنچه که از دستش برمی‌آمد.

اما اگر چیزی را نمی‌دانست، ورود نمی‌کرد!

هم مشورت می‌داد، هم بسیار مشورت می‌گرفت، با این کار، خطایش را در کارها به حداقل می‌رساند.

به همه آسان می‌گرفت اِلا نَفْس خودش! نمی‌گذاشت نفس بکشد! اهل محاسبه بود، شب حسابش را چنان کف دستش می‌گذاشت که جرئت تکرار نداشته باشد!

(3)

ناب‌ یاب بود و خوش ذوق، مزه‌ی بهترین چیزها که زیر زبانش رفته بود ، دیگه حاضر نبود از دستش بدهد ...

مزه‌ی خادمی خانه‌ی اباعبدالله رو از سالِ 400 چشید، بعد از آن دیگر هر شکلی که بود هرسال خودش را به خدمت آقا می‌رساند که اسمش در زمره ی نوکرها و خادم های روضه‌ی اباعبدالله بخورد.

نمیدانم کِی و کجا مزه‌ی شهادت را مزمزه کرد که ول کن آن ماجرا نشد، آنقدر دنبالش رفت که به بهترین وجه، خدا تقدیمش کرد...

(4)

همیشه می‌خواست به درد امام زمان بخورد، تیکه کلامش این دو جمله بود!

بچه ها!

یه کاری کنیم به درد امام زمان بخوریم.

دومین جمله‌ش هم وقتی میگفت که میدید پیچیده ایم در دنیا و برا یکذره بهره بیشتر بردن ازش دست و پا میزنیم ...

یه نگاه بهمان میکرد و می‌گفت :

از دنیا، گذر کن...

اهل شعار نبود، خودش بیشتر از همه سعی میکرد به درد امام زمان بخورد و و زود تر از همه‌ی ما، از دنیا گذر کرد...

#شهیده‌دکتر‌نرجس‌شیخ‌پور

#نرجس

1
1405/04/07