image

معصومه ی خواهر ...

  • 1405/04/07
  • بازدید: 0
  • 0

از همون شبی که مهمان مسجد دانشگاه شده بود و میگفتن چندین سال قبل همین جا نفس کشیده دوستش داشتم ، شهیده‌ی دانشجوی همین دانشگاه بود!


نقل قول بر سر زبون ها از روزهای جهاد زندگی اش بود ... از حفظ قرآن ش ، از درس خوندنش ، از برنامه ریزی مدام ش ...

سودای شهادت رو تو سر خیلیامون بیشتر از قبل روشن کرد ...


از همون لحظه‌ای که خونواده‌ی معصومه و آقا رضا، از در مسجد وارد شدند و ما تو تاریکی، روشنایی زرد شال حزب‌الله رو می‌دیدیم ، دلمون می‌رفت برای جون دادن تو این مسیر ...


اون شب و اون لحظه‌ از در مسجد تا خونه اسنپ زدم، اما وسط راه پیاده شدیم که بریم آقا رو ببینیم، شاید استخون سبک کنیم و دعایِ به زبونمون ببریم خدمت آقا ...


رسیدم دم حرم!

خدام حرم آقا پرسیدن با شهید اومدید؟

مثل اینکه دعوت شده ، بودیم...

از در ورودی که رد شدیم، تو رو دیدیم ، تنها، گوشه ای از حرم در آمبولانس معراج منتظرمون بودی ...

این اولین قرارِ ملاقات خصوصی ما بود ...


تو اولین رفیق شهیده‌ی ما بودی،

با خاطراتی مشترک، اما فقط در بُعد مکان!

این روزها که میایم حرم آقای شاهچراغ ...

مزارت برامون راه شده ، ی سر سلامتی میکنیم و میشینیم به زبون آوردن حرفهامون باهات ...


گاهی قرآن میخونیم ، گاهی درد و دل ، گاهی قرار های خواهرانه مون میسپریم ، حالا هم که توی سبک زندگیمون ثبت شدی...

ما بین دفتر و کتابام ، توی نوشته هام...

معصومه کرباسی
شهیده